تبليغاتX
طفلک جون

طفلک جون


هنوز اینجام و هنوز دارم می نویسم

هنوز همه ذهنم پر از فکر کردنه و پر از راه هایی که دلم می خواد بسازم

هدف هایی که باید باشن و تلاش کنی واسشون

پر از انرژیم هنوز و هنوزم دلم یه چیزایی رو می خواد

باز هم تو زندگیم گذرهایی بوده

کلی اتفتق

ولی خسته ام ، دیگه نمی گم نمی خوام که همه چی فقط غر زدن باشه

من این نیستم

همیشه باید بتونی بسازی

تا یه ماه دیگه دفاع می کنم 

الانم در حال نوشتن پایان نامم و....

جدیدا خیلی فکر می کنم

دلم می خواد بتونم تصمیم بگیرم و آروم شم

برای آینده کلی راه می بینم

ولی روشن نیستن

نمی خوام اینجا باشم

می خوام دور شم از این همه دزد و درد و گرگ !!!

ولی اینجا رو دوست دارم

موقعیتی که توش هستم ، دوست هایی که دارم

همه رو دوست دارم

خانواده....

همیشه رسیدن به بهترین ها سخته چون گذشتن می خواد ، تلاش می خواد

من می تونم چون می خوام

ولی یه چیزهای دیگه ای مرددم می کنه

یه چیزایی مثل کار که باید داشته باشی تا بتونی زندگی کنی ، تا بتونی مستقل بودن رو کامل حس کنی

یه راه هایی هم اینجاست

چقدر دلم می خواد حرف بزنم تا بتونم درست تصمیم بگیرم

....

...............

.....................


+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 22:49  توسط حدیث  | 

اینجا سرزمین واژه های وارونه است


 

جایی که گنج، "جنگ" می شود

درمان، "نامرد"

و قهقه ، "هق هق" .

اما دزد، همان "دزد" است،

درد، همان "درد"و گرگ، همان "گرگ."


+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 21:29  توسط حدیث  | 

 

هر چند وقت یه بار یاد اینجا میفتم و دلم کلی نوشتن تو اینجا رو می خواد

اما انگار دیگه مثل قدیما نمی تونم حرفامو اینجا بگم و بنویسم، انگار حرف زدن سخت شده

شایدم پر از ..... باشی و نتونی بنویسی

نخوای باور کنی

الان اینجام و اصلا نمی تونم باور کنم این ترم دفاع می کنم و ارشدم هم تموم میشه!

این چند ماه پیش رو ماه های سختیه، سخت که نه! پر کاره

از اون زمان هایی که وقت کم میاری

یه چیزایی هست ، یه حرفایی

که دلم می خواد بگم ، اما هراس دارم

فکرش باز هم منو مشغول خودش می کنه

گاهی که فکر می کم و بزرگ شدنمو می بینم ، به گذشته که برمی گردم ، همه مسیرهایی رو می بینم که طی کردم، خاطراتی که گذشتن، لحظه هایی که زیبا بودت، تلخ بودن، تغییراتی که ایجاد شده و احساس هایی که جوونه می زنه

دوستایی که نیستن

و گاهی احساس می کنی با بزرگ شدن هر چقدر هم که دوروبرت شلوغ تر می شه ، تنهایی

نمی دونم

دلگیر نیستم از جایی، چیزی، کسی

ولی تو مرحله ی سختی از زندگی قرار گرفتم و نمی دونم بهترین تصمیم چی می تونه باشه....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 1:10  توسط حدیث  | 



دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

 دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را

 این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

 باید آدمش پیدا شود!

 باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

 سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش

شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!

سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری

اما بگذار به سن تو برسند!

بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند

غریب است دوست داشتن.

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

تقصیر از ما نیست؛

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند

 

دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 1:49  توسط حدیث  | 


هرچه را که دوست بداری، همان خواهی شد

عشق کیمیاگری است

هرگز دوستدار چیزهای نا درست مباش

چون وجود تو را تغییر می‌دهد

هیچ چیز چون عشق توانایی تغییر را ندارد

عشق چیزی است که می‌تواند تو را بالا ببرد

تو را به عروج می‌رساند

                   چیزی فراتر از خود را دوست بدار
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 19:28  توسط حدیث  | 


        هنوزم تو شبهات اگه ماه داری


                             من اون ماه دادم به تو یادگاری....



+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 1:16  توسط حدیث  | 

سلام

خیلی وقته کم اومدم اینجا

کم نوشتم

بیشتر درگیر همه کارای پایان نامه بودم که گاهی به نا امیدی کامل میرسونتت و گاهی همه چی خوب پیش میره

فقط به هیچی نمی شه دل بست.

می خوام دوباره اینجا رو داشته باشم.

امشب یکم به گذشته برگشتم, وقتی خوب بش نیگا می کنی میبینی همه چی چقد عوض شده,همه چقد تغییر کردن و خودت

شاید تو گذر زمان حس نکنی ولی یکم که خوب نیگا کنی می بینی خیلی چیزا گذشته, تغییر کرده,عوض شده و تو چه بخوای یا نخوای تو یه چیزایی دیگه آدم قبلی نیستی

افکارت, احساساتت , انرژی ها و خیلی چیزای دیگه رنگشون عوض شده بعضی هاش پر رنگ تر بعضی هاش هم کمرنگ تر ....

به گذشته که برگردی دلت یه جاهایی رو دوباره می خواد ویه جایی مثل دوران خوش بودن با دوستات با بهترینشون, قسمتی که به خاطر فاصله ها دیگه تکرار نمی شن یا اگرم بشه بعد یه مدت طولانیه

اینجا که هستم همه چی خوبه ولی گاهی زیادی آرومه یه چیزایی رو اینجا ندارم که دلم می خوادشون

نمی دونم

ولی هر چی که هست روزها و سال ها دارن میگذرن و خوبه تو گذر این زمان و با همه اتفاقاتی که پیش می یاد بتونی خوب باشی یا حداقل تلاشتو بکنی....


+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 1:12  توسط حدیث  | 



      دنیای عجیبی ست،تا که مجنون می شوی لیلی ات را میبرند!!!




+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 1:7  توسط حدیث  | 


ااااااااااااااااه ه ه ه  ه ه ه ه ه ه

بدم میاد از این روزای غربی دوست نداشتنی به درد نخور

ولنتاین!!!!!!!!!!!

حتی ایرانیشم

نمی خوااااااااااااااااااااااااام

من تنهام خب :( :((


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 16:1  توسط حدیث  | 

 

حرمت اعتبار خود را هرگز در میدان مقایسه با دیگران مشكن

كه ما هریك یگانه ایم
موجودی بی نظیر و بی تشابه
و آرمانهای خویش را به مقیاس معیارهای دیگران بنیاد مكن
تنها تو می دانی كه "بهترین" در زندگانیت چگونه معنی می شود
از كنار آنچه با قلب تو نزدیك است
آسان مگذر
با دم زدن در هوای گذشته و نگرانی فردای نیامده
آسان هدر می شود هر روز
همان روز را با امید زندگی کن

بدین سان تمام عمر را به کمال زیسته ای...


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 0:2  توسط حدیث  | 


به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی

اگر سفر نكنی،

اگر كتابی نخوانی

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

اگر از خودت قدردانی نكنی.


به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،

وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.


به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی ...


اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.


تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،
دوری كنی . . .


تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
ورای مصلحت‌انديشی بروی . . .


امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!

نگذار كه به آرامی بميري


شعری از پابلو نرودا

  ترجمه احمد شاملو
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 0:56  توسط حدیث  | 


   سلام

 نمی دونم چی شد ولی یهو رفتم سراغ پست های قبلی، جالبه !!!

خوبه ، خوبه که یه جایی داشته باشی برای اینکه یادت باشه چه چیزایی تو زندگی داشتی، چه روزهایی ، گذرهایی ،چیزایی که بعضی یاشون شدن خاطره


 الان اینجام .گرگانم و کم کم داره درسام تموم میشه و من می مونم و پایان نامه

گشتنام خیلی کمتر شده

ورزشم فقط شده روزی 2 ساعت پیاده روی

بیشتر رفتم تو خودم

آروم تر شدم

و حالا

دوباره یاد خودم افتادم

یاد همه وزها و لحظه هایی که می تونستم شاد باشم

الانم هستم

ولی خنده هام سرشار از شادی بود

چند وقته که نبوده

این یه سال مونده، یه سال که نه ! کمتر تلاش می کنم برای رسیدن به باقی راهم

که بشه ، که قشنگ بشه همه اون چیزی که می خوام

الان تو اتاقم نشستم.

منتظرم دخترم از ازخواب پاشه، بریم بیرون راه بریم

گاهی فکرشم که می کنم یادم نمیاد ، باورم نمیشه

من بیشتر از اینا انرژی داشتم

باید بسازم

باید دوباه همه چی رو ساخت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 17:40  توسط حدیث  |