تبليغاتX
طفلک جون

طفلک جون

اگر اسمان بالای سرت ابریست و تو در زیر باران هستی ،

اگر به دنبال رنگین کمان می گردی اما رنگ ها درد را برایت به ارمغان می اورند،

اگردنیایت تغیری نمی کند وهیچ پایانی درنظرت وجودندارد،

اگردر جستوجوی آفتابی اما تنها شب را می بینی،

اگر تمام اطرافیانت لبخند می زنند ولی تنها کاری که تو می توانی بکنی اخم کردن است،

اگر از همه اینها وقتی زندگی تو را به پایین می کشد خسته شده ای،

 در ان هنگام از پشت قطرات اشکت به عجایب این زمین نگاه کن

به زیبایی یک گل که همچون مخملیست در دستت،

هوای اطرافت و بوی خرمن علفهای تازه را استشمام کن،

بچه های شاد در پارک بیگناهی بازی آنها را ببین.

تصور کن همراه پروانه ای در هوا معلقی

میان درختان به این سو و آنسو می پرد،

زمزمه های دریا یا گرمای نسیم تابستانی را به یاد آور.

به طعم تکه شیرینی فکر کن هنگامی که روی زبانت اب می شود،

یا نغمه پرندگان صبحگاهی هنگامی که با او ازشان به هر صبح سلام می کنند،

به یاد آور سخنان زیبایی که در اغوش مادرت گفتی نرمی نوازشش را احساس کن هنگامی که به آرامی بر صورتت بوسه می زند

خوبی های درونت را جستجو کن

ابرها را از اسمان زندگیت دور کن.

به زیر پایت نگاه نکن ، سرت را بالا بگیر.

فکر نکن زندگی چه چیزهایی به تو بدهکار است ، به چیزهایی بیندیش که تو باید به او بدهی.

فردا را فراموش کن آنگاه می توانی زندگی را شروع کنی.

بنابراین روزگاری را که در آن زندگی میکنی با هدایایی که می توانی ببخشی متبرک ساز.

به جریان زندگی بی اعتنایی مکن بلکه به آرامی با آن همراه شو.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 12:46  توسط حدیث  | 

وجود تنها یک زمان را می شناسد_زمان حال

زمان گذشته را نیز نمی شناسد،چون دیگر وجود ندارد،

زمان آینده را نیز نمی شناسد،چون هنوز نیامده است.

ولی ذهن همواره در گذشته پرسه می زندیا در آینده سیر می کند،

هرگز در "حال" نیست

چنین نیست ؟

من می خوام همین طور باشم یعنی باید که این طور باشم چون دلم نمی خواد بعدا برای این لحظات از دست رفته تاسف بخورم .برام دعا کنین.

من هم برا همه تون یه شادی بی انتها آرزومندم.

همیشه خوش باشین

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 10:15  توسط حدیث  | 

سلام بچه ها

نمی گم امروز حالم خوبه ولی خب

هی

چند وقت پیش در مورد انتظار و فراموش کردن نوشته بودم و اینکه اگر ندونی کدومشون رو انجام بدی چقد عذاب آوره.

حالا می دونم باید چی کار کنم :فراموشی

هر چند که از قبل هم می دونستم اما خب باز هم ....

اولش این وب رو باز کردم تا حرفام رو به طفلک بگم .ولی حرفای دیگه هم زیاد گفته شد .

می دونین خیلی بده آدم بفهمه برا کسی که بیشتر از هر چیزی براش ارزش قائل بوده اضافه است.

خیلی بده بهت بگن: سلام و خداحافظ.

به قول دوستم :روزگار غداریه!!

راستی چون من با این دوستم که خیلی هم دوسش دارم زیاد حرف می زنم از این به بعد هم اینجا بهش میگم:بهار.بهار هم اتاقیمه و یه دوست خوب.

همیشه خوش باشین

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 15:16  توسط حدیث  | 

 

ديروز که باز می گشتم،
همه ی راه را آفتاب غروب می کرد.
می دانی غروب چيست؟
آن بالا، ابرها چون کوه ها می ماندند:
ديواری در افق برکشيده، سياه در دل کوير.
می دانی کوير چيست؟
در راه بازگشت،
در تمام راه،
آفتابی در کويری غروب می کرد.
می دانی دل چيست؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 10:31  توسط حدیث  | 

ماه از آن بالا خودی می نماياند که هست هنوز.
هميشه آن بالا بوده است،
هر وقت که بالا را نگاه کردم.
هميشه آن بالا هست.
نگران نيست، نگاه می کند.
وامدار نيست، گوش می کند.
هميشه هست،
وقت شادی ها، وقت غر زدن ها،
روزهای عاشقی، روزهای مهربانی،
روزهای سفر، روزهای زندگی، روزهای مرگ.
روزهايی که حرفی بود برای زدن،
روزهايی که سکوتی بود برای شنيدن.
شايد که نشانی از هستی است،
يا که نماد عشق است.
شايد که خود زندگی است با تمام تنهايی اش.
هر چه هست،
ماه من بوده هميشه،
ماه من است.
نگاهش کنيد، شايد شما هم ماهی داريد آن بالا.
نگران نيست، نگاه می کند.
وامدار نيست، گوش می کند.

 

همیشه ماه رو دوست داشتم

بیشتر از هر چیزی در دنیا .خیلی زیاااااااااااااااااااااااااااد.

برام هم نماد خیلی چیزای خوب تو دنیاست.

همیشه خوش باشین



+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 10:27  توسط حدیث  | 

زندگی پدیده ای اسرار آمیز است

وآری که خنده جزئی از آن و گریه نیز جزئی از آن است.

واقعا غمگین

بد نیست گهگاه غمگین باشی

غمین بودن زیبایی خود را داراست.

فقط باید بیاموزی که از زیبایی غمین بودن لذت ببری

از سکوت آن

از ژرفای آن

 شاید بعضی چیزا دست نیافتنی بمونن قشنگ تر باشن.

خیلی دل تنگم

همین!!!

همیشه خوش باشین

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 13:35  توسط حدیث  | 

 

بیهوده دستت را برای گرفتن

           گرد کرده ای

هزار ماه

                              از انتظار تو کش رفته اند!!!

 

اینم چند مطلب از اشو:

*هیچ کس نمی تواند معنای زندگیت را به تو دهد .

این زندگی توست

معنای آن نیز از توست.

آری زندگی توست و تنها تو به آن دسترسی داری.

تنها در زندگی کردن است که راز آن بر تو گشوده خواهد شد.*

 

*عشق حقیقی بسیار لحظه ایست

اما هیهات از این لحظه!*

 

*اگر شاد باشی زمان معنایی نخواهد داشت

زمان از میان خواهد رفت.*

 

*زندگی کن و بگذار هر ممکنی پیش بیاید.

بخوان

       پایکوبی کن

                فریاد بزن

                      گریه کن

  بخند

        عشق بورز

                مکاشفه کن

                                  بپیوند

                                         تنها بمان

                   به بازار شو و گاه در کوهسار بیتوته کن.

زندگی کوتاه است

آن را سرشار بگذران تا آنجا که می توانی.

و تلاش نکن که در برابر این نیاز مقاومت کنی.*

 

 

*به یاد آر....

تنها انسان نا شاد تلاش می کند ثابت کند که شاد است

تنها انسان غمگین تلاش میکند ثابت کند که غمگین نیست

تنها انسان مرده است که تلاش می کند ثابت کند که زنده است

و تنها بزدل است که تلاش می کند ثابت کند که شجاع است.*

 

 

یه چیز دیگه این که : من میخواااااااااااااااااااااااااااااااام!!!

همیشه خوش باشین

منتظر نظراتون هم هستم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 12:13  توسط حدیث  | 

چطورین؟

امروز سر یکی از کلاسامون استادمون یه چیز باحالی تعریف کرد

گفت: همون عاملی که باعث بیماری جنون گاوی میشه توی انسانها هم باعث بیماری کوور میشه

البته تو خانومایی که به شوهراشون وفادارن اولش یه سری از افراد مثبت اندیش که هیچ فکر بدی به ذهنشون خطور نمی کنه یه فکرهای انحرافی کردن!!( نه که فکر کنین من هم جزوشون بودم. ابدآ!!!!)

بعدش هم گفت که تو یه سری از قبایل افریقایی زنهایی که شوهراشون میمیره باید به نشانه ی وفاداری مغز شوهرشون رو بخورن 

بعد از اون هم دچار جنون میشن و در نهایت میمیرن

مردم هم از همه جا بی خبر میگن : دیدی بدبخت از دوری شوهرش این طوری شد و مرد!آخی طفلک!!!

همیشه خوش باشین

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 13:48  توسط حدیث  | 

سلام به همه

امیدوارم شروع هفته خوبی رو داشته باشین

من یکی که خوب شروعش کردم ( خیلی حال میده آدم فقط ۸ صبح کلاس داشته باشه اون رو هم بخوابه و ۲ درش کنهبعدشم واسه انجام کارهای علمی بیاد دانشگاه)

همیشه خوش باشین

فعلآ

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 15:3  توسط حدیث  | 

ویکا: ما بخشی از چیزی هستیم که کیمیا گران ان را انیما موندی یا روح جهان می نامند . در حقیقت همانطور که روح جهان تقسیم میشود ضعیف تر هم می گرددو همانگونه که تقسیم می شوند دوباره با هم ملاقات هم می کنند و نام این ملاقات دوباره عشق است.

بریدا:من چگونه می توانم بدانم کی بخش دیگر من است ؟

ویکا: بخش دیگر را با درخشش چشم ها می توان تشخیص داد!

بریدا: شهامت خطر داشتن و به خطر شکست تن دادن و خطر نومیدی و سر خوردگی از پذیرفتن اما هرگز دست از جستجوی عشق نکشیدن.

امکان دارد در زندگی با بیش از یک بخش از وجودمان ملاقات کنیم ؟!

ویکا: بله، وقتی این طور شود قاب تکه تکه میشود و نتیجه آن درد و رنج است. ما می توانیم با ۳ و ۴ و ... بخش دیگرمان نیز ملاقات کنیم چون بسیاریم....

ویکا:اما بالاتر از هر چیز مسئول آنیم که در زندگی دست کم یک بار با بخش دیگر خود که سر راه ما تجلی می کند یگانه شویم و یا می توانیم بگذاریم همین طور بخش دیگرمان به راهش ادامه دهد بی آنکه حقیقت را قبول کند یا حتی درکش کند . به خاطر خود خواهی مان به بدترین عذاب دچار می شویم عذابی که خود خلق کردیم

"تنهایی"........

                                                            بریدا( پائولو کوئیلو)

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 14:57  توسط حدیث  | 

شب تهي از مهتاب
شب تهي از اختر
ابر خاكستري بي باران پوشانده
آسمان را يكسر
ابر خاكستري بي باران دلگير است
و سكوت تو پس پرده ي خاكستري سرد كدورت افسوس سخت دلگيرتر است
شوق بازآمدن سوي توام هست
اما
تلخي سرد كدورت در تو
پاي پوينده ي راهم بسته
ابر خاكستري بي باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
واي ، باران
باران ؛
شيشه ي پنجره را باران شست
 از دل من اما
چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 12:59  توسط حدیث  | 

زندگی نباید همیشه آمیخته به رنج و درد باشد اما هنوز هم درد و رنج دلیل اصلی تغییر کردن ماست!

می دونین یکی از پسرای کلاسمون فوت کرد بهتر بگم به قتل رسید!

چه بده ! این همه با شور زندگی کنی و یهو همه چیز قبل از اینکه فکرش رو بکنی تموم شه

چقد ما به این بیچاره خندیدیم خدا کنه ببخشدمون.

از خدا هم واسش طلب امرزش میکنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 12:57  توسط حدیث  | 

همیشه سعی کردم همه جا همه تلاشم رو انجام بدم تا بعدآ برای فرصت از دست رفته تاسف نخورم

ولی خب می دونم که همیشه هم موفق نبودم و همه جا هم همه تلا شم رو نکردم

با این حال خوشحالم که می تونم لحظات زندگیم رو بسازم

چون میدونم که زندگی سر شار از لحظاتیه که ما اون رو می سازیم

پس چه بهتر که قشنگترینش رو بسازیم

همیشه خوش باشین

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 13:13  توسط حدیث  | 

سلام

امیدوارم تعطیلات حسابی به همه خوش گذشته باشه و همین طور سیزده به در( گره زدن سبزه که یادتون نرفته!)

من باز هم برگشتم به تهران و شروع درس و دانشگاه و البته خب برا دانشجوهایی مثل من تعطیل و غیر تعطیل نداره

به هر حال هر دو تاش ۲دره!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 9:2  توسط حدیث  | 

روزي مردي دانشمند كه نويسنده اي توانا بود و داستان ها و شعرهايش طرفداران بسيار داشت.

 براي نوشتن رمان جديدش به منطقه اي ساحلي رفت تا از سكوت و زيبايي آن منطقه براي نوشتن

 استفاده كند. يك روز كه براي قدم زدن به كنار دريا مي رفت. از دور مردي را ديد كه به شكل جالبي مي رقصيد و حركاتي شبيه رقص مي كرد. وقتي به او نزديك شد ديد او نمي رقصد بلكه خم مي شود و از روي زمين ستاره هاي دريايي برجا مانده از مد شب گذشته را بر ميدارد و بعد به سوي ساحل

 مي دود و آنها را به پشت موجها پرت مي كند. نويسنده علت اين كار را از آن مرد پرسيد. آن مرد جواب داد ستاره هاي دريايي تا چند ساعت ديگر كه آفتاب بالا مي آيد مي ميرند و من آنها را به دريا

 برميگردانم. آنها از مد شب گذشته مانده اند و حالا زمان جزر شده و آنها به دريا بازنگشته اند.

نويسنده از آن مرد پرسيد: مگر نمي بيني اين ساحا هزاران كيلومتر امتداد دارد، و تلاش تو براي

 اينهمه ستاره دريايي كه در سراسر ساحل مانده اند مؤثر نيست.

آن مرد بدون آنكه جوابي بدهد. خم شد و ستاره دريايي ديگري را برداشت. به سوي ساحل دويد و

 آن را به پشت موج هاي خروشان انداخت. و بعد برگشت و گفت براي اين يكي كه مؤثر بود!..

 نويسنده وقتي به كلبه اش برگشت تمام مدت به فكر آن جوان و كارش بود. صبح روز بعد از خواب

 بيدار شد و به ساحل رفت و همراه با آن جوان تمام روز مشغول پرتاب كردن ستاره هاي دريايي در

آب شد.

هر يك از ما اگر ستاره دريايي خود را پيدا كنيم و تا جايي كه مي توانيم مؤثر باشيم شايد بتوان

 اميدوار بود كه در قرن بيست و يكم جهاني داشته باشيم انساني تر ، جهاني در صلح و آرامش و

رفاه و عدالت براي همه انسان ها

 

ايثار كردن و تأثيرگذاري و زندگي كردن جنبه هايي از پتانسيلها و ارزشهاي وجودي خود در ارتباط

 با ديگران به زندگي انسان معني ديگري مي دهد. كساني كه براي كمك به انسان هاي ديگر مي

 ايستند خود انسان هاي ارزشمندي هستند. داشتن يك رويا و يا يك چشم انداز در مورد آينده زندگي

 انساني مان به ما انرژي و تواني مضاعف براي زيستن مي دهد و اين زماني اتفاق مي افتد كه قدرِ

داشته هاي خود را بدانيم.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 22:30  توسط حدیث  | 

سلام

حرف خاصي نيست

فقط اينو ببينين

http://www.persianyas.com/YASOld/Parandeh/parandeh.htm

هميشه خوش باشين

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 22:7  توسط حدیث  | 

در گذر گاه زمان

           خیمه شب بازی دهر

           با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد

رنگ ها رنگ دگر می گیرند

                                           عشق ها می میرند

            و فقط خاطره هاست

                              که چه شیرین و چه تلخ

                          دست نا خورده به جا می ماند

 

روزهای زندگی همچنان می گذره و شاید خیلی از ما ها هنوز هم منتظر معجزه هستیم اما یادمون رفته بزرگترین معجزه خودمونیم البته اگه واقعا بخوایم

میدونین چیه خوبی همیشه در انتظار فردیه که اون رو بشناسه!

ته دل همه ما همون چیزیه که ته چشامون هست    یه عالمه خوبی

فقط گاهی یادمون میره !!!!

راستی دلم میخواد یه چیز دیگه رو هم بگم:

کوئیلو میگه:

در این دنیا چهار چیز است که مالک بردار نیست

یکی کتاب است دیگری معبد است  دیگری زیبایی است و دیگری ...... دل!

( البته خب خودم به پائولو گفتم من رو از لیست حذف کنه)

همیشه خوش باشین

راستی یادمون نره:شادی یه هدف نیست بلکه یه راهه!

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 1:1  توسط حدیث  | 

بگذار هر روز

               رویایی باشد

                              باور کردنی

بگذار هر روز

              عشقی باشد

                              دچار شدنی

بگذار هر روز

             بهانه ای باشد

                             حیات بخشیدنی

 

همیشه خوش باشین

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 11:42  توسط حدیث  | 

نمی دونم چی بگم

ولی دلم می خواد حرف بزنم

امروز اینجا بارون میومد یه بارون خیلی قشنگ و آروم

واقعاْ قشنگ بود میدونین به نظر خودم هیچ جا بارون هاش به با طراوتی شمال نیست

امروز که بارون میومد حس شو داشتم برم زیر بارون فقط راه برم ولی میدونی چیه به قول یکی از رفقا اصلاْ خوب نیست آدم تنهایی زیر بارون راه بره خوبه که.......( دیگه بقیه اش رو شرمنده)

خب دیگه همیشه خوش باشین

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 0:24  توسط حدیث  | 

سلام

امیدوارم همه تون تعطیلات خوبی رو پشت سر گذاشته باشین

آرزوی روز های قشنگ و پر طراوتی رو برا همه دارم

حالم یه ذره گرفته است اما فقط الان! میدونی انتظار عذاب آوره .فراموش کردن هم عذاب اوره اما اینکه ندونی کدوم یکیش رو انجام بدی بدترین عذابه

باز هم مثل همیشه بیخیال

همیشه خوش باشین

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 2:19  توسط حدیث  | 

Godisnowhere

this can be read as " God is no where

or as "God is now here

everything in life depends on how you look at them

always think positive. 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 0:32  توسط حدیث  | 

وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست،

نگفتم : عزيزم  اين کار را نکن !

 نگفتم : برگرد و يک بار ديگر به من فرصت بده...

وقتی پرسيد دوستش دارم يا نه ، رويم را برگرداندم !

حالا او رفته، و من :

 تمام چيزهايی را که نگفتم ميشنوم...

 

نگفتم : عزيزم متاسفم ، چون من هم مقصر بودم ...

نگفتم : اختلاف ها را کنار بگذاريم ، چون تمام آنچه ما ميخواهيم عشق و وفا داری و مهلت است ...

گفتم : اگر راهت را انتخاب کرده ای ، من آن را سد نخواهم کرد !

حالا او رفته، و من :

 تمام چيزهايی را که نگفتم ميشنوم...

 

او را در آغوش نگرفتم و اشک هايش را پاک نکردم.

نگفتم : اگر تو نباشی ، زندگی ام بی معنی خواهد بود...

 

فکر میکردم از تمام آن بازیها خلاص خواهم شد...

اما حالا تنها کاری که میکنم :

گوش دادن به تمام آن چیزهایی است که نگفتم !

 

نگفتم : بارانی ات را در آر ، قهوه درست میکنم و با هم حرف میزنیم...

نگفتم : جاده بیرون خانه طولانی و خلوت و بی انتهاست ...

گفتم : خدا نگهدار ، موفق باشی، خدا به همراهت ...

 

او رفت و مرا تنها گذاشت، تا با تمام چیزهایی که نگفتم زندگی کنم ...

 

 

من الان اصلا غمگین نیستم اتفاقا این چند روز اینقد همه رو اذیت کردم که یه فکرهایی به حال این سر بیچاره من کردن

حالا من به فکر خودم نیستم به خاطر بقیه می گم باور کنین من اصلا تحمل دیدن خوانواده هایی رو ندارم که جووناشون به خاطر هجران من پر پر شدن!!!

این متن هم برام یه یادگاری با ارزشه

دیگه این که همیشه خوش باشین

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 23:3  توسط حدیث  | 

تو مي آيي

ولي هرگز سراغ از من نمي گيري

و حتي با سلامي به نداي قلب من پاسخ نمي گويي

چه دنيايي

چه آدم هاي سرشار از نماد بي وفايي

كه بويي از محبت در نگاه سردشان نيست

تو يادت هست آن شب هاي پاييزي

كنار كاج عشق و مهرباني

قصه هاي قلبمان با باد مي گفتي

دلم در خواب و در رويا

هواي با تو بودن در كنار كاج مي گيرد

و تصوير نگاه مهربانت را میان کوچه های خلوت و لبريز از يادت هميشه قاب مي گيرد

ولي افسوس اين احساس قلبم را كسي پاسخ نمي گويد

در اين دنياي پر از غم كسي سراغ از يارش نمي گيرد

تو مي آيي

ولي در خواب و در رويا

تو مي آيي

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 23:15  توسط حدیث  |