تبليغاتX
طفلک جون

طفلک جون

سلام

من الان از جلسه امتحان اومدم بیرون

اصلا خوب نبود!!!!

البته یه جورایی حقمه! کسی که یه روز قبل از امتحان پایان ترمش از ساعت ۱۲ ظهر تا ۵ عصر بخوابه بعدشم یه خورده خستگی در کنه و تازه وقتی می خواد درس شروع کنه به پیشنهاد یه سری از افراد از جمله ثاقب گوش کنه و بره سینما بهتر از این نمیشه!

تازشم اگه بدونین شب که از درس خوندن خسته شدم( اون هم با موزیک) شروع کردم به خوندن رمان پیکر فرهاد!!

حالا خودتون بگین حقم نبود؟!!!!!

ولی خب من که خیلی طفلکم

برام دعا کنین

ممنون همه تون

همیشه خوش باشین

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 13:25  توسط حدیث  | 

وقتي چشمات ديگه اشكي براي ريختن نداشته با شه



وقتي ديگه قدرت فرياد زدنم نداشته باشي ......



وقتي ديگه هر چي دل تنگت خواسته باشه گفته باشي



وقتي ديگه دفتر و قلم هم تنهات گذاشته با شن..



وقتي از درون تمام وجودت يخ بزنه ....



وقتي چشم از دنيا ببندي وآرزوي مرگ كني...



وقتي احساس مي كني ديگه هيچ كس تو رو درك نمي كنه



وقتي احساس كني تنها ترين تنهاي دنيا هستي



ووقتي باد شمع نيمه سوخته اتاقتو خاموش كرد



چشمهايت را ببند و بخند

 

و زیباترین لبخند را بر لبان داشته باش

 

و با تمام وجود از خدا بخواه كه صدات كنه

 


غروب آخر


این هم یه قسمت از وصیت نامه گابریل گارسیا مارکز:

اگر براي لحظه اي خداوند فراموش مي كرد كه من پير شده ام و به من كمي ديگر زندگي ارزاني مي داشت، شايد تمام آنچه را كه فكر مي كنم بازگو نمي كردم ، بلكه تأمل مي كردم بر تمام آنچه كه بازگو مي كنم. چيزها را نه بر مبناي ارزش آنها كه بر مبناي معناي آنها ارزش گذاري مي كردم. كم مي خوابيدم. بيشتر رؤياپردازي مي كردم، در حاليكه مي دانستم كه هر دقيقه اي كه چشمانمان را مي بنديم، 60 ثانيه نور را از دست مي دهيم.
به رفتن ادامه مي دادم آن هنگام كه ديگران مانع مي شوند. بيدار مي ماندم آن هنگام كه ديگران مي خوابند. گوش مي دادم هنگامي كه ديگران سخن مي گويند و با تمام وجود از بستني شكلاتي لذت مي بردم.
اگر خداوند به من كمي زندگي مي داد، به سادگي لباس مي پوشيدم، صورتم را به سوي خورشيد مي كردم و نه تنها جسم كه روحم را نيز عريان مي كردم.
خداي من، اگر قلبي داشتم نفرتم را بر يخ مي نوشتم و منتظر طلوع خورشيد مي شدم. با اشك هايم گل هاي رز را آب مي دادم تا درد خارها و بوسه ي گلبرگهايشان را احساس كنم.
خداي من، اگر كمي ديگر زنده بودم نمي گذاشتم روزي بگذرد بي آنكه به مردم بگويم كه چقدرعاشق آنم كه عاشقشان باشم. هر مرد و زني را متقاعد مي كردم كه محبوبان منند و همواره عاشق عشق زندگي مي كردم.
به كودكان بال مي دادم امَا به آنها اجازه مي دادم كه خودشان پرواز كنند. به سلخوردگان مي آموختم كه مرگ نه در اثر پيري كه در اثر فراموشي فرا مي رسد.
آه انسان ها، من اين همه را از شما آموخته ام. من آموخته ام كه هر انساني مي خواهد بر قلَه كوه زندگي كند بي آنكه بداند كه شادي واقعي ، دركِ عظمت كوه است. من آموخته ام زماني كه كودكي نوزاد براي اولين بار انگشت پدرش را در مشت ظريفش مي گيرد، براي هميشه او را به دام مي اندازد. من ياد گرفته ام كه انسان فقط زماني حق دارد به همنوع خود از بالا نگاه كند كه بايد به او كمك كند تا بر روي پاهايش بايستد. از شما من جيزهاي بسيار آموخته ام كه شايد ديگر استفاده ي زيادي نداشته باشند چرا كه زماني كه آنها را در اين چمدان جاي مي دهم، با تلخ كامي بايد بميرم.

 

همه تون همیشه خوش باشین


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 12:37  توسط حدیث  | 

اول از همه کیا دیشب ماه رو دیدن ؟!

باز هم کامل بود و خیلی نااااااااااز!!!

دیروز برام یه تکرار بود یه خاطره که نمی دونستم از یادآوریش باید خوشحال باشم یا ....۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۴ یعنی یه سال پیش روزی بود که منو طفلک اولین بار با هم بیرون رفتیم و همدیگه رو مثل دو تا دوست دیدیم .روزی که ساعت ۲۱:۵ رسیدم دم در خوابگاه این یعنی ۵ دقیقه بعد از ساعت ورود و خروج خوابگاه بعدشم که رسیدم مثل عناصر مظلوم جامعه سرم رو انداختم پایین که یعنی حالا من دختر خیلی خوبیم و به هر حال .....

اون شب با تمام وجود خوشحال بودم "یه شادی بی انتها " این بود اون چیزی که احساسش می کردم .اون شب تو دفترم نوشتم که زندگی با همه خوبی ها و بدی هاش قشنگه! نوشتم یه حس خوبی دارم احساس می کنم یه چیزی تو وجودم جوونه زده !!!

به هر حال اینم گذشت . زندگی همیشه در حال گذشتنه و تنها تو میمونی یه دنیا خاطره و گرد روزهای گذشته رو تو دلت احساس میکنی.

دیروز فقط عصری یه ذره اومدم بیرون قدم زدم.همین والا دیروز یکی از روزهای خوب بود از بس من و بهار و کالمو خندیدیم اونقد که دلامون هم درد گرفته بود از خاطرات انریکو گرفته تا .........

صبح هم که حسابی سر به سر دختر خاله شش حرفی بهار گذاشتیم .طفلی نمی دونست کدوم حرفمون رو باور کنه!!!

عصری هم آخرش به این نتیجه رسیدیم که عوض این همه چرت و پرت هایی که میگیم اگه یه ذره به فکر درسامون هم بودیم الان اینجا نبودیم که یهو کالمو جو گیر شد و گفت من تا ۶ سال دیگه دکترام و می گیرم !!!!!!!!!!

حالا قراره من و کالمو درست ۷ سال دیگه(یه سال اضافه  هم به خاطر روی ماه دعا لو) سر ساعت ۵ در ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۲ بیایم جلوی در اصلی دانشگاه (همون ۵۰ تومانی خودمون!!)

نمی دونم تا اون موقع چی میشه یا اصلا هر کدوممون کجاییم اما خب با مزه است. ولی خب خودمونیم شروطی که برا نیاینده گذاشتیم بیشتر از این حرفا به غیرتمون بر می خوره که نیایم(مخصوصا مورد چهارمش)

وااااااااااااای من چقد حرف زدم

امیدوارم همه تون همیشه خوش باشین

فعلا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 10:31  توسط حدیث  | 

اگر تنها ترین تنها باشم

اگر تنها ترین تنها باشم

                    باز هم خدا هست

او جانشین همه نداشتن های من است.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:52  توسط حدیث  | 

سلام

این روزا بازار نمایشگاه کتاب حسابی داغه(فقط حواستون باشه نسوزین!!!)

خوش به حال بچه درسخونا و مثبتا و جویندگان علم حالا از هر نوعی و یه افراد دیگه ایه!

دیروز غروب منو بهار بدون هیچ دلیلی یهو بد اعصابمون خرد شد هر کاری هم می کردیم سر حال

نمیومدیم تا اینکه برا کشف یه صداهای عجیب و غریبی که میومد از اتاق اومدیم بیرون (از ترس اینکه نکنه امریکا حمله کرده باشه!!!!)بعدشم دیدیم یکی از عاقل ترین بچه های خوابگاه داره رو پشت بوم اسکیت سواری می کنه!

حالا بگذریم/حال و هوایی که اون بالا داشت مخصوصا با اون بارون قشنگی که میومد حسابی سر حالمون آورد.

گاهی دلم می خواد با تمام وجود از خدا تشکر کنم.

این روزا هم درگیر امتحانا هستم.

برام دعا کنین.

همیشه خوش باشین

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:51  توسط حدیث  | 

روزی غرق تفکر

ناگهان خود را یافتم در دیاری دوردست و غریب

دیدم کامل مردی در کنار من است با نگاهی مهربان

به نرمی از من پرسید:چرا گرفته ای ؟

گفتم:فکرم پریشان است.

گفت: شاید از من کمکی ساخته باشد.

گفتم: به دنبال حقیقت می گردم.

گفت: در خود فرو رو .کلیدش را در قلبت می یابی

چگونه؟

خیالهایت را کنار بگذارو نیتت را خالص کن.آنوقت حقیقت در قلبت می تابد

پرسیدم:از کجا بدانم حقیقت است که میتابد؟

پاسخ داد: در این مرحله اولیا و انبیا را همه بر حق می بینی و تفاوت بین ادیان نمی گذاری.

یعنی به مرحله خود شناسی گام نهاده ای.

مرحله خودشناسی؟

در مرحله خود شناسی میدانی از کجا آمده ای چرا به این دنیا آمده ای  در اینجا چه باید بکنی.

و بعد به کجا می روی .

گفتم:نمی دانم در اینجا چه باید بکنم.

گفت:به وظایفمان عمل کنیم به دیگران خیر برسانیم و بکوشیم انسان واقعی باشیم.

چگونه؟

با دیگران همان باش که می خواهی با تو باشند و هر چیری بر خود نمی پسندی بر دیگران مپسند.

گفتم:گفتنش آسان است.

او ادامه داد:.....و بکار بستنش دشوار.

گفتم: نشیب و فراز زندگی گاهی عرصه را بر من تنگ می کند و مطمئن نیستم آیا روزی به سعادت واقعی می رسم.

گفت: در راه حقیقت سعادت واقعی برگشت به سر منزل ابدی است.

سر منزل ابدی؟

بازگشت به همان جایی که از آنجا آمده ایم. اما داناتر و مهربانتر.

فکری کردم و پرسیدم: این همه را از کجا می دانید؟

لبخندی زد و گفت:عمر هایی تحقیق و تجربه.

گفتم: ممنونم حالم خیلی بهتر شد.

اما شاید باز سوالات بیشتری داشته باشم.می شود دوباره شما را دید؟

با لبخندی مهربان دستی بر شانه ام گذاشت و گفت:

هر وقت که بخواهی من همیشه هستم.

 

یه وقتایی هست که زندگی رو با همه سختی هاش قشنگ می بینم گاهی هم نه

 ولی خب دلم می خواد همیشه حالت اولش باشه .

خوبه گاهی هم واقعا قشنگ باشه تا دلامون به همه چی مطئن تر شه.

دیشب گینگین  یه خورده تو لک بود .حواست باشه وقتی گینگین اعصابش خورد میشه :نزدیک نشوید!!!!!

 بچه ها دعا کنین نکشتم

بهار هم خیلی تو اتاق نبود (بنفش هم رنگ قشنگیه!)

کالمو هم که فکر کنم به خاطر امتحانش دچار استرس شده بود اون هم از نوع پروانه ایش. ولی خب خودمونیم کالمو امید خوبی داره!

من هم که .....

مثل همیشه علکی خوش.

همیشه خوش باشین

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:21  توسط حدیث  | 

سلااااااااااااام

من اومدم!

برمی گردم

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 12:17  توسط حدیث  | 

من امروزمی خوام برم خونمون

می خوام دور شم از همه چی

هر دغدغه ای که بشه فکرش رو کرد از درس از دانشگاه از همه چیزایی که بهشون فکر میکنم

دلم می خواد این چند روز بی خیال باشم.

خداییش الان شمال حال و هوای خیلی بهتری داره.

فکرشو بکن آدم دور شه از این همه سر و صدا و......

همیشه خوش باشین

این هم یه جمله :"هیچ گاه به من دروغ نگو چون احساس می کنم به من توهین میکنی."

میدونی حقیقت اگه زشت هم باشه قشنگ تره

فعلا

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 9:59  توسط حدیث  | 

می خواهم از تو بگریزم

مثل فرار از نگاه قابی بر تاقچه

اما

تو

قابی نیستی که از آن بگریزم

من

خود قاب توام

و در گریز از خویش

می شکنم

 

آخییییییییییییییییش

امتحانم رو دادم خوب بود.

امروز یکشنبه است روزی که همیشه دوسش داشتم و دارم .یکشنبه ها روز منه

امیدوارم همیشه یکشنبه ها برام خوب بمونه و همین طور برا بقیه

دیشب از بس تو اتاق با بهار و گینگین و کالمو حرف های ثقیل الهضم (در واژگان فارسی میشه چرت و پرت خودمون!)زدیم که شب عوض اینکه خواب امتحان ببینم  تا خود صبح همینا رو خواب دیدم و یه پرس دیگه هم خندیدم.

بهتره برم کلاسم داره دیر میشه

حالا منم نارااااااااااااااااحت!!

همیشه خوش باشین

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 9:23  توسط حدیث  | 

سلام

امروز من مثلا اومدم اینجا که درس بخونم .فردا امتحان دارم برام دعا کنین.

دیروز یه روز تعطیل خوب بود ولی خب شب یهو بد جوری رفتم تو لک

خیلی دلم گرفت و فقط هم دلم می خواست با خدام حرف بزنم

احساس می کردم خیلی تنهام .یعنی من موندم و دلم .همین

اینا رو که میگم فکر نکنین الان هم این طوریه نه!

میدونین گاهی دلم خیلی تنگ میشه برا روزایی که خیلی چیزا خیلی بیشتر از اینا ارزش داشتن

برا لحظه هایی که سرشار از خوشی بودن . خیلی بده احساس کنی برا بهتر زندگی کردن باید بدتر باشی.روزگار عجیبیه انگار روز به روز آدما یه چیزی رو خیلی خوب می فهمن اونم این که یه گرگ شانس خیلی بیشتری برا زندگی داره نسبت به یه آهو!!

دیگه یادشون رفته مریم چه بویی داره و دریا چقد پاکه و خدا بزرگ!!!!

دیگه دلشون نمی خواد زیر بارون قشنگ این آسمون راه برن.

همیشه حرف زیاده اما خیلی بده بیشترشون برا نگفتن باشن.

باید همه مون بی خیال شیم و دنیا رو قشنگ تر ببینیم.

همیشه خوش باشین.

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 10:50  توسط حدیث  |