سلاااااام
نمی دونم چی بگم ؟! ولی باز هم حرف دارم شاید باز هم برای نگفتن!!!!
می دونی چیه زندگی مثل یه کوه می مونه تا وقتی اون پائین داری راه میری یه چیزی تو وجودت تو ذهنت هست که می خوای بهش برسی ! همیشه قله برات اوجه ! هر جور که دلت بخواد می سازیش چون می خوای که قشنگترین باشه مثل یه هدف .
همیشه حسرتشو داری...... تا اینکه بالاخره یه روزی تصمیم می گیری بری بالا ازش ! دستا تو تو دست یکی میذاری که یه همپایی داشته باشی واسه رفتن ! واسه بالا رفتن ! واسه .....
ههههههههههییییییییییییییییی!!!!
یه جایی هست که آرزو می کنی کاش بالا نیومده بودی کاش نمیدیدی که زندگی میتونه خیلی زیباتر از این هم باشه می دونی کی؟
وقتی از یه ارتفاعی یهو دستات خالی میشن و دلت تنها!! اون وقت هنوز در ناباوری حضوری هستی که دیگه نیست و باز هم حسرت...
الان این پایین دیگه قشنگ نیست دیگه برات اون قدری که قبلاْ بود قابل تحمل نیست ولی دیگه هم نمی خوای به قله فکر کنی و یه همپا چون می ترسی چون خیلی چیزا حالا تو وجودت ترک ورداشته ! دیگه این وجود اون وجود قبلی نیست و خیلی خالی تر و تهی تر شده!!!
سعی میکنی که به همه بفهمونی دیگه شادی دیگه بی خیال دنیا ! وااااااااای چقد من شادم!!
هه!! اما تهش چی ؟ تو می مونی یه دل که تنهاست . می خواد باشه میخواد جاری باشه و از زندگی لذت ببره اما گاهی نرسیدن به قله هم آزارش میده و شروع رسیدن به اون بدتر...
نمی دونم چند روزه چمه ؟ فقط حسابی خسته ام!! نمی فهمم دلیل یاد اوری دوباره این خاطرات چیه ... می خوام رها باشم ! تلاش می کنم اما....
از این نرسیدن و بهم ریختن هم خسته میشم.
خب دیگه کلی حرف زدم
بهتره دیگه برم
همیشه خوش باشین