تبليغاتX
طفلک جون

طفلک جون

واقعا کلافه شدم از این وضعیت سایت!!!!!!!

 سایت دانشکده رو میگم . یه موقعی که کامپیوتری نبود حالا هم که هست باید به کمک خطوط ۱۱ از اینها استفاده کنی دریغ از یه صندلی!!!! باز میگن چرا جوونا مشکلات کمر درد و پا درد دارن ؟ همیناست دیگه. باور کن.

این همه که میگی میگن : امروز اومدن تا چند روز دیگه حتما مشکل حل میشه آخه تا کی؟

ما جماعت ایرانی کی میخوایم مسئولیت پذیر شیم خدا میدونه. هیچ کی دلش واسه کاری که باید بکنه نمی سوزه!!!!

یه ذره به خودمون بیایم فکر کنم بد نباشه

بگذریم.

راستی من باز دارم میرم خونمون و به هوای خوب و پر بارون شمال . امیدوارم این چند روز به همه تون خوش بگذره.

وقتی برگشتم می خوام از اسرار خوابگاه بگم و اتفاقات باحال و دوست داشتنیش .( البته یه سری افراد از جمله : ثاقب و کریشنا و ...... باید حواسشون رو بیشتر جمع کنند.)

منم که اون وسط بی گناهتر از همه!!!!!!

همه تون خوش باشین

فعلا

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 10:56  توسط حدیث  | 

پاییز     هیچ حرف تازه‌ای برای گفتن ندارد
با این همه
از منبر بلند باد
بالا که می‌رود
درخت‌ها چه زود به گریه می‌افتند!!

امروز دلم سکوت میخواد و یه عالمه تنهایی که فقط خودم باشم و فکر کنم. خسته ام دلم میخواد داد بزنم ................. دلم میخواد یکی فقط حرفام رو بشنوه . یه دنیا حرف !

اما:

گاهی از صدای خنده ام
    گريه ام می گيرد

                و بر عکس

 

 

           صدای هق هق گريه
                      از دفترم بلند است

    هيچکس نمی تواند
                       با خواندن شعر ها
                جای موسيقی چشم تو را
                              پر کند

روزگار بدیه . همه دارن روز به روز بیشتر می فهمن که نامردی پر رونق تره . الان یاد دیشب دوستم افتادم اونم یکی از بچه های خوابگاست . شایدم تقصیر خودمونه !! خیلی وقتا فکر میکنیم بقیه هم مثل خودمون باهات صادق و رو راستن. هر چی که هست دلم می خواد به خدا بگه خسته ام از بس اول امیدوار شدم بعد ناامید. نه صرفآ فقط خودم . نه.!!!!!!

گاهی نمی دونم چی می خوام و میشم پر از سرگردونیانگار همرنگ تموم خاکستریهای دنیا میشم و دنبال یه روزنه که یهو برسم به یه جایی که دیگه اینجوری نباشه!!!! یه رنگ دیگه باشه . اصلا نمی دونم دارم چی میگم  .ولی میدونم الان دلم کلی هیجان میخواد و خسته است از این همه تکرار اما تهش چی : بازم همون خوشی و لبخند!!!!!!!!!!!!!!!

راه شیرین

هر سنگی در راه
چشم توست
به پای پیاده آمدگان
و نگاه معصومانه ی پرسش وارت:

پرهیزگار بوده ای؟
راستگو بوده ای؟

گام ها می دانند
این راه ها کوه بودند
سنگلاخ هایی بی گذر
به اشکی راه گشتند
به آهی رام گشتند

و زمین بوسه زن بر گام ها
زمزمه می کند:

راه را رعایت کن!
فرهاد را به دل بسپار!

همه تون همیشه خوش باشین

فعلا

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 10:6  توسط حدیث  | 

خيالاي ولگرد ... دستاي جوهري ... روياهاي سبزابي

وقتي مي شيني پشت پنجره فقط مي توني نگاه كني و هيچي نگي . مي توني زل بزني به خونه ها ... به ماشينا ... به آدما و بچه هاشون ... به كوه و درختا و آسمون و لكه ابراي دودي و ولگرداي قد و نيم قد ...
به يه چادر گل گلي با زنبيل چاقالو و خستش ...
خونسرد و بي هيچ خيالي تو كلت ... خيره شي به مسير بي هدف ماشينايي كه مي رن و مي رن ... تا برسن به پشت جاده ها ... تا بشن يه لكه ي محو و تيره ي ديگه ... رو چهره ي آسمون اون دوردورا ...
مي توني بشي يه سرنشين ... واسه تك تك سوارياي آواره و ... خودتم كه آواره تر از همشون ...
بري پشت نگاه رهگذرا جا خوش كني ... دست بكشي به دستاي خالي و پينه بسته ي گداني كنار جوب ... يا رو چشماي هميشه خاموش پيرمرد فال فروش كه هيچ وقت نفهميدي غروب كه شد ... خونه شو چه جوري پيدا مي كنه...
قشنگ تر ! ... مي توني بشي خود چشماي شيطون و كنجكاو بچه ها ... به همون شفافي ... همون لطافت ...
مي توني جاري شي ميون شيهه ي زندگي ... غلت بزني و با آدماش رو پوست شهر بافته شي ... مثل پيچك پر پشت و سرسبز پشت حياط ... كه يه روز ديدم آغوششو پر كرده از ديوار و ستوناي چوبي تاب من ... مثل اون قلبي كه تازه مي شه و ... مي تونه خودشو لابلاي اون دلي كه واسش عزيزه ... مثل بافتني من كه تو دستاي خوشبوي مادربزرگ بلند و بلندتر شده و ... آبي و آبي تر ...
حاشيه رفتم ...
بايد گذشت از ظرافتاي قشنگي كه تو حاشيه ها منتظرن ...
 وگرنه مدام دور مي شه ازاین شهر ... خيلي دور ... مثل اون دخترك سبزابي كه تنها سهمش از همه بخشندگي لاجورداي دريا ... به جاي خنكي بادا و سفيدي موجا و امنيت سايه هاش ... شد يه فاصله ...
يه فاصله به وسعت يخ زده ي اون غربتي كه معناش واسه سبزابي شد ... نياز به نوشتن ... ولع فريادي كه شايد ...
این شهر رو مي گفتم كه باز گم شدم ...

این شهر  ... شهري كه دودي و شلوغ و پر سر و صداست
كه پر از ماشين و بوق و گدا و گمشدست ...
پرفرياد ... پر پاييز ... پر عطر و نم خاك و خلي و سكر آور باروون ...
ايرانم ... قشنگ ترين وجوون ترين گوشه ي اين دنيا ...

زادگاهي كه اگه روزي مثل سبزابي ... بگيرنش ازم ... بازم به من تعلق داره ...
به من و شعرام ... من و ديوونگيهام ... من و خيالاي سبزابي و دورم ...
شهر من ... شهر بهار ... شهر عشق ... شهر همهمه ...
شهر زندگي ...

اینجا شهر من نیست و من الان فقط دلم شهر خودم رو می خواد جایی که مثل اینجا نیست

دلم آسمون زیبا و دریا شو می خواد و یه عالمه بارون

...... باروووووووووووووون............

                            

                          وقتی که بارم می باره تو رو یاد من می یاره !

                          

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 10:11  توسط حدیث  | 

سلام

امروز از اون روزاییه که خیلی دلم میخواد فقط بشینم و فکر کنم .

الان به این فکر می کنم که جنگیدن زیباتر از پیروزیه ! به سمت مقصد رفتن از رسیدن به اون باارزش تره !

وقتی برنده میشی یا به مقصد می رسی یه خلآ رو تو خودت حس می کنی . واسه پر کردن همین خلآ باید دوباره راه بیفتی و مقصد تازه ای پیدا کنی.

نمی دونم !

فقط گاهی دلم می خواد آزاد باشم . رهای رها.

می دونی وقتی آزاد که اون چیزی که دلت می خواد رو احساس کنی / اونچه که در قلبت می گذره مستقل از عقیده دیگران.

حرف زیاده فقط نمی دونم چطور بگم .

همیشه خوش باشین

فعلا

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 12:25  توسط حدیث  | 

سلام

امروز اول مهر ماست و شروع سال تحصیلی.

فکر کن ساعت ۸ صبح پا شدم اومدم دانشگاه !!! جای بسی شرمندگیه. نه؟؟؟!!!!

نمی دونم چی بنویسم . فقط دلم می خواد سال خوبی باشه و پر از لحظاتی که دوست داشتنی هستن.

چقد زمان برای گذشتن عجله داره .

همیشه خوش باشین

بازم میام

فعلا

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 9:34  توسط حدیث  |