تبليغاتX
طفلک جون

طفلک جون

 

دیگر اندیشه ام پی گیر پاپوش های مندرس نمی شود !!!

 

 

 

 

ماه من گوش كن . . .

 

تو تنها مي داني قصه زندگي ام را

 

قصه اي كه با غصه آغاز شد

 

چه پاياني را بايد برايش نوشت !

 

من چشمهايم را مدتي ست به پنجره دادم

 

هميشه آرزو داشتم جاي يكي از آن ستاره ها بودم

 

ستاره اي كه هر شب بر روي شانه هاي تو به خواب مي رود

 

ماه من گوش كن . . .

 

تصميم گرفته ام قصه زندگي ام را دوباره بنويسم

 

بدون گذشته اي تلخ كه هر روز به خاطرتش ملامت مي شوم

 

مي دانم سخت است باور جوانه زدن درختي خشكيده

 

و من همان درختم

 

كه بايد در كوير دل آدمهايت دوباره سبز شود

 

توقعي ندارم هيچ يك از ابرهايت

 

برايم باران ببارند . . .

 

من مدتي ست اشكهايم را به باد سپردم

 

ديگر نه از تنهايي مي هراسم

 

و نه به تنها ماندن مي انديشم

 

    ماه من گوش كن . . .

 مهم نيست پايان قصه زندگي ام چگونه نوشته شود

 

فقط اين را بدان

 

قصه شبهاي تنهايي من و تو

 

آغاز قصه عشقي خواهد بود بي پايان

                                  

ماه من  گوش کن . . .

 

           غصه این قصه را با من فراموش کن . . .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 9:33  توسط حدیث  | 

سلام

من برگشتم و باز هم اومدم پیش همین طفلک خودم.

این چند روز تقریبا برام خیلی آروم بود در حالیکه دلم می خواست پر هیجان باشه برام ولی خب اینم هست که خودمم باید میخواستم!

به یه چیزی فکر میکردم:اینکه چقد زمان برای گذشتن عجله داره !!!

الان سه ساله که تهرانم و یه سال دیگه درسام هم تموم میشه.

چه سرعتی داره عبور زمان!!!

کاش گاهی به جای اینکه زمان میگذشت و ما میموندیم.ما میگذشتیم و زمان میموند!

کاش میشد یه جاهایی جلوشو گرفت و راکدش کرد.

نمیدونم ! ولی خب یه چیزی هم هست :اینکه اگه این طور میشد اون وقت دیگه نمیشد قدر لحظه لحظه ی زندگی رو دونست.

پس باید بتونیم در گذر زمان باشیم و با لحظه زندگی کنیم چونکه:

تنها همین لحظه که خلق می کنم هست و دیگر هیچ!!!!

let every day

be a dream

we can touch

let every day

be a love

we can feel

let avery day

be a reason

 to live

همیشه خوش باشین

فعلا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 9:38  توسط حدیث  | 

سلام

این چند وقت نیومدم تا حالم بیاد سر جاش

یه گذری بود که فقط باید می گذشت.

حالا خوب خوبم. بهتر از همیشه! آخر هفته هم که دارم میرم خونه.اینم میشه یه تعویض حال و هوا.

جای همه تون هم خالی.

نمی دونم چی بنویسم ؟! فقط اونقدری می دونم که دلم می خواد حرف بزنم و بنویسم. گاهی بدون اینکه بدونم یا بفهمم چرا پر حرف میشم. پر حرفایی که همش مال دلمه . اونم یه عالمه.

آخر هفته داشتم کتاب می خوندم بعضی از جملاتش قشنگ بود .

بعضی از اون بعضیا ایناست:

*عشق به دیگری ضرورت نیست. حادثه است.

عشق به وطن ضرورت است. نه حادثه.

عشق به خدا ترکیبی است از ضرورت و حادثه!!!

*عدد مثل عشق در بی نهایت خدا جاری است.

عدد بی نهایت است.

خدا بی نهایت است.

عشق. بی نهایت!

*چشم آنکس که میبیند مهم نیست.روح آنکس که دیده می شود مهم است!

*دلگیر نشدن کار آسانی است.ظرفیت می خواهد . هر کس که گفت:"من ابداْ دلگیر نمی شوم" بدان که از ارتفاع دلگیری سخن می گوید.

*اصل.پر کردن زندکی ست به زیبایی. نه خلق اثار ناب ماندگار!!! 

ممنون از حضور همه.

همیشه خوش باشین

فعلا

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 10:7  توسط حدیث  | 

سلام

باز هم چند وقت سرم شلوغ بود. تو این ده روز فقط یه روز اومدم دانشگاه!

الان فقط دارم خودمو کنترل می کنم که اشکام همون جایی که هست بمونه و بیرون نریزه.

دلمم هم درد می کنه!اعصابم هم خورد خورده!

خسته ام . از همه چی از همه کس  حتی از زندگی.

دارم خفه میشم.

می خوام تنها باشم. تنهای تنها. بدون هیچ کس!

با خودم و با خدا!!!

دلم خیلی بیشتر از این حرفا گرفته.

همیشه خوش باشین

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 9:21  توسط حدیث  |