تبليغاتX
طفلک جون

طفلک جون

روی دیوار اتاقم دیشب عکس یک ماه کشیدم که چو من تنها بود!!!

سلام

باز هم فاصله

هر چقد از نوشتن چه اینجا چه جای دیگه مثل دفترام فاصله می گیرم . بیشتر اعصابم خرد میشه

انگار با نوشتن یه جورایی خالی میشم حتی اگه همه چیز رو نگفته باشم. یه جور تخلیه است.

یه فریاد بی صدا

برا مواقعی که احساس می کنی تنهایی

یه عالمه حرف داری و برا گفتن یکی شون کسی و نداری یا اگه هم داشته باشب نتونی که بگی یا نخوای بگی!

نمی دونم!!

بزرگترین آرزوم اینه: به جایی برسم که دیگه هیچ چیزی نتونه ناراحتم کنه!

ولی رسیدن به اینجا سخته

شاید به یه جاهاییش برسی اما تهش چی؟؟؟ تو می مونی و.........

این چند وقت خیلی با خدا حرف زدم خیلی دعا کردم . مثل یه دوست باهاش شرط گذاشتم ولی

می دونی چیه نمی خوام بشه اون چیزی که نمی خوام

همیشه می ترسم!!!!!

ترس از دست دادن چیزایی که برام یه دنیا ارزش دارن. خسته ام از خواستن چیزایی که می شده  و نشده!!!!!

هر چند که شاید این طور نگن.

الان غمگین نیستم ولی ته دلم یه جوریه

یکی دو روزه اساسی دلم می خواد یکی و اذیت کنم . شلوغ کنم

اما نشده

فرجه هاست و کسی مزاحم نمی خواد!

هر چند کسی نمی تونه حریف من شه

همیشه خوش باشین

فعلا

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 14:47  توسط حدیث  |