تبليغاتX
طفلک جون

طفلک جون

 

همه میپرسند
چیست در زمزمه مبهم آب
چیست در همهمه دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها
چیست در کوشش بی حاصل موج
چیست در خنده جام
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را میشنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
 همه جا
من به هر حال که باشم به تو میاندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
 من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

 

دیشب بازم ماه کامل بود!

چقدر من ماه رو دوسش دارم!!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 18:5  توسط حدیث  | 

سلام

بازم چند وقت اینجا نبودم

آخه یه مدت تهران نبودم.رفته بودم شمال.خونمون.جایی که یه دنیا واسم عزیزه!

آخر هفته گذشته عروسی دادشم بود.

کلی هم خوش گذشت.

چقد زمان زود میگذره!

بچه ها بزرگ میشن.بزرگا بزرگتر میشن.بزرگترا پیر میشن و گاهی پیرها هم از بینمون میرن!(مثل تابستونی که گذشت)

همیشه عجله داره برا رفتن.زمان!!!

شایدم ما باید سرعتمون رو بیشتر کنیم؟!!

نمی دونم

ولی هر چی که هست باید سعی کنیم بهتر شه!!!

بگذریم

جمعه این هفته با تنی چند از دوستان به کوه رفته بودیم!

نزدیک بود بمیرم واقعا خطر از بیخ گوشم گذشت.ولی خب وقتی این اتفاق زیبا رو شب برا بچه ها تعریف کردم همه ناراحت شدن!!!( اشتباه نکنید!!!!) نه از اون لحاظ که به خیر گذشت.از اون لحاظ که چرا به خیر گذشت؟!!

حالا عشق و علاقه رو حس می کنین؟!!!

فکر کن آماده شدی. وسایلت رو جمع کردی.لباس کوه ورداشتی. امشب هم شام دعوتی. صبح زود

می خوای از اونجا راه بیفتی و بری!

در همین لحظه تلفن همراه مبارکت به صدا در بیاد و دختر خاله عزیزت برا سوپرایز کردنت بگه: اگه گفتی من الان کجام؟!!! ۵ دقیقه تا تو!!!!!!

این یعنی فردا رو بیخیال

آخرشم بری سراغش و ببینی فقط می خواسته در این لحظه ببینتت و بره! و تو موندی و لباس مهمونیت و یه دعوت شام!!

حالا برا فردا جه می کنی؟!!!!

ضد حال بزرگیه

ولی از همه اینا که بگذریم.جای همه تون خالی اساسی خوش گذشت.

مخصوصا مرحله آخرش که هیچ فرد غیر خیسی وجود نداشت.

 

.قشنگه!

چقد حرف زدم که هیچ کدومش....

همیشه خوش باشین

فعلا

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 16:57  توسط حدیث  |