شده هم خسته باشی و هم بخوای یه کاری رو ادامه بدی؟! یعنی اون کار واست مهم باشه ؟!
گاهی اوقات این حس بهم دست می ده که اصلا واسه چی حاضرم تابستونم رو این طوری بگذرونم و....
همیشه در رفت و آمد بین تهران و شمال .خستگی راه. انجام کاری که دوسش دارم و عوضش سنگ جلوی پات انداختن.
گاهی خسته میشی وقتی کسی قدر ندونه. همش می خوای تلاش کنی برا کاری که فکر می کنی درسته و اون وقت.....
نمی دونم چرا ولی مثل اینکه همیشه همه کسایی که مسئولن یه جورایی دلشون می خواد انرژی ها رو تخلیه کنن. چرا در جهت دهیش هیچ کمکی نمی کنن؟! من نمی دونم.
هههههههههههههههیییییییییییی!!
بازنم باید بگم بی خیال
بازم باید به خودم یادآوری کنم که فقط خودم هستم!![]()
و یا به قول اشو:
(( من مسئول زندگی خود هستم. هر انچه که اکنون هستم خود آفریده ام و هر آنچه قرار است فردا باشم .آن را امروز می آفرینم. در مورد دیروز کاری نمی توان انجام داد. نباید در مورد آن نگران بود. هر چه که بود گذشته. اما امروز هنوز در دسترس است و از امروز است که تمام فرداها پدید خواهند آمد.
و تو اگر اندکی هوشیار باشی. همه ماجراها دگرگون خواهد شد.))
و این چنین است روز و روزگار من!!!
چند روز پیش با چند تا از بچه های خوابگاه عروسی یکی از بچه ها بودیم . همون دختر همسایه که شده بود عشق من!![]()
در تمام مدتی که با دوستان بودیم . سعی کردیم خانومای محترم و متشخصی باشیم ولی بعید می دونم موفق شده باشیم.
به اندازه تموم تابستون تو این دو روز خندیدیم. شیطنت هم گاهی بد دردیه. وقتی بخوای که جدی باشی و نتونی!حالا بگذریم از سوتی عظیمی که نزدیک بود این جانب پیش آقا دوماد بدم.![]()
زندگی می گذره و متاسفانه ما هم باید بگذریم
ولی من یکی حاضر نیستم بچگی هام رو ولش کنم . البته منظورم بیشتر بی غل و غش بودن و خندهاش و خوش بودنه! هم بچه و هم بزرگ!
یه نکته جالب دیگه ای که تو این چند روز وجود داشت این بود که : بیشتر از خرجی که واسه عروسی کردیم و کادو و....... پول آژانس و کرایه و رفت و آمدا شد!!! این هم از سهمیه بندی بنزین!![]()
راستی اینم عکس مسئله ای که شاید دیگه همه مون یادمون رفته!
فقط کاش قدر چیزایی رو که داشتیم بیشتر می دونستیم.

