تبليغاتX
طفلک جون

طفلک جون

سلام

من همچنان پرتلاطمم!

فقط یه ذره بهتر

امروزم از صبح نشستم پای کامپیوتر و کلی کار انجام دادم

خسته شدم

این سایت گروهمونه(همون گروه علمی که گفتم!!!)

از بالا اومدنش خیلی خوشحال شدم.شاید بقیه نتونن دلیل این شادی رو درک کنن.ولی وقتی تو یه کوچولو هم نتیجه تلاشتو ببینی خوشحال میشی.

اینکه تقریبا از هیچ به جایی برسی که حداقل تو اولین مرکز پژوهشهای ایران به عنوان گروه برتر شناخته شی باارزشه!!!

هر چند که این جور کارا تو ایران ارزشی نداره......

ولی مهم نیست.ما تلاش میکنیم

در هر صورت این سایت ماست:

http://hin.tums.ac.ir/

همیشه خوش باشین

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 12:0  توسط حدیث  | 

سلام

از دنده چپ پا شدم. همین

تنها چیزی که در مورد عصبانیت امروزم می تونم بگم!!!!!

نمی دونم اون همه شادی دیروز کجا رفته؟!!

از این که هیچ وقت درست نمی شم اعصابم خرد میشه!!!

اراده ام منو کشته!

خوشم میاد همین دیروز این همه تصمیم گرفتم ولی.....

دیشب ساعت ۹ خوابیدم که یه خرده استراحت کرده باشم . وقتی بیدار شدم ۵/۸ امروز بود!!!

۱۱/۵ ساعت خواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااب!!!

از صبح هم نمی دونم چمه؟!!!

فقط می دونم احساس بهم ریختگی وحشتناکی دارم.

خدایا کمک کن.

که آروم تر شم. آروم تر از اینی که هستم.

راستی زین پس به جای واژه آقا کتی جون می گم : سمیر

احساس کردم خیلی لوسه . منتها دیروز چیزی به ذهنم نرسید.

الانم باید برم خیلی عجله دارم

بازم کارای گروه

ما رفتیم

تا بعد..........

رسم بد عهدی ایم چو دید ابر بهار     گریه اش بر چمن و سنبل و نسرین آمد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 12:22  توسط حدیث  | 

سلام

حسابی همه چی در هم و بر همه!

نمی دونم چرا ولی احساس می کنم هیچ چیزی سر جای خودش نیست.تلاش میکنم که همه چی خوب باشه ولی فکر کنم موفق نیستم!

یه ذره آشفته ام! غمگین نه! اصلا!

اتفاقا شارژ شارژم و به قول رفقا: حسابی خجسته

ولی خب با این به هم ریختگی نمی دونم چه کنم؟!!

این که از یه جایی متوجه شی و بخوای شروع کنی . درسا رو میگم هر چند که خیلی دیر ولی شروعش کردم هر چند که کم!

واسه ارشد.

آخه نمی دونم می خوام تو یه سال چه کنم! حیفه یه سال از عمرمه.

هر چند که هیچ نتیجه ای هم نخواد داشته باشه ولی خب..... حداقل دلم نمی سوزه.

از اون طرف کارای آزمایشگاه و گروهمون!خیر سرم با این گروه علمیمون!!!

( البته بگم واقعا علمیه ها! هر چند که این حرفا به من نمیاد!!!)

تلاش برای اون تمام وقتام رو گرفته!

دلمم که دلتنگ خونه میشه........

منم که منتظر یه بهونه برای فرار از درسم( زجر بزرگیه به خدا)

همه اینا رو که بذاری کنار حضور آقا کتی جونم ( علاقه وافری به گربه دارند) هم هست.

البته خب خداییش حضورش کمکم کرده.

مرسی آقاهه

ولی خب کنار هم چیدن همه اینا واسم دغدغه بزرگیه!!

ولی من از پسش بر میام.نه؟؟؟!!!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 12:46  توسط حدیث  | 

 

چه بی مقدمه در من شروع تو پیداست
و صادقانه بگویم که در دلم غوغاست
چه دیر دیدمت اما چه زود دل بستم
به لحن شرقی چشمت که این چنین گویاست
هزار شعر نگفته به گوش من خواندی
و شاعرانه شنیدم که لهجه‌ات شیداست
رسیده‌ای ز "ندانم کجا"ی کشور عشق
که ماورای مدار کبود غربت‌هاست
چه کودکانه تورا بی‌قرار می‌خواهم
اگر چه گفتن ِخواهش خلاف عادت ماست
شگفت آوَرَدَت این صراحتم اما
نمانده فرصت کتمان و شعر بی‌پرواست
و بی‌مقدمه آن سان که خوب می‌دانی
ز واژه واژه‌ی سرخش، نهفته‌ها پیدا

                                   زیباست! نه ؟!!

 

                           زندگي تفسير سه کلمه است : خنديدن .... بخشيدن .... و فراموش کردن

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 12:12  توسط حدیث  |