تبليغاتX
طفلک جون

طفلک جون

سلام

حتما همه تون این روزا بیرون رفتین.دوباره نزدیک عیده و کلی تغییر.

سبزه ها و ماهی قرمزای کنار خیابون

بوی پونه بوی خاک....

بازم داره بهار میاد

یه سال دیگه هم گذشت

خوب یا بد؟

پربارتر ازسال قبل بود برام.

دور روزدیگه تولد طفلک جونه

بچه ام دو سالش شد. نمی دونم تا چند سالگیش می خواد باهام بمونه اما امیدوارم فقط ثبت کننده صفحات تاریک زندگیم نباشه.

این چند وقت درس خوندم.اما کم. نه اونقدری که دلم می خواست و می شد.

یه روزم با یه سری از بچه ها رفتیم شمال که جای همه تون خالی خیلی خوش گذشت.

بقیه شم بدک نبود

دلم بیشتر از اونچه فکر می کردم برا سمیر تنگ شده بود. و البته اون هم

سمیر................

یه دیدار دوباره با سمیر

البته به خاطر به هم ریختن کاراش من با یه موجود فوق العاده افسرده روبرو بودم و جاتون خالی بود برا دیدن دلقک بازیهای من

اما خب خودمونیم خودمم یکی رو می خواستم

اونقد که می تونستم شاد کنم شاد نبودم.

نمی دونم چی بگم.

اما تا حالا شده احساس کنی هیچ کس در این لحظه حتی به تو فکر هم نمی کنه  و حتی حضورت هم مهم نیست

شده احساس کنی کسی باهات صادق نیست و به خاطر محبتی که هست رابطه ای باهات نداره

احساس کردی تمام رابطه ها فقط شدن یه گذر تو زندگی؟؟!!!!

دلم میگیره وقتی می بینم و یا فکر می کنم که اطرافیانم اون چیزی نیستند که نشونم میدن و ادعاشو دارن.

این میشه تو جمع ولی تنها بودن.

بی خیال

آخرای ساله

چند روز دیگه میرم خونه.

دوباره تغییر آب و هوا.....

عوض شدن سال

عید

عیدی....

وتولدم

پایان ۲۳ سالگی و باز هم بزرگ شدن

عید همه تون پیشاپیش مبارک

طفلک جونم تولد تو هم مبارک.

               

 

 

در نبرد همیشه ی مرگ و زندگی

شکوفه ها را نشانه گیر

بر چیرگی نشاط زندگی.

                

هر شکوفه آینه ی رویش زندگی است بر قامت درخت.

 

 

 

 

اینم فقط برای سمیر:

 

                                 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 13:34  توسط حدیث  | 

سلام

چند وقتیه کم اومدم اینجا نه که وقتش نبود ولی خب حسش نبود.

چند روز پیش کنکور ارشد بود . هر چند که اصلا امتحان خوبی ندادم ولی خب پشت سر گذاشتن یه چیزایی بهت آرامش میده.

خوابگاه زنده شده!

بعد کنکور دوباره تموم سر و صداها و هیجانهایی که یه مدت خاموش بوده شکوفا شده!

الهی بچه ها چی کشیدن این مدت

منم که مثلا قراره از امروز درس بخونم!!

باورم نمیشه ۴ سال گذشته باشه از روزیکه اومدیم دانشگاه!

چقدر زمان برای گذشتن عجله داره!

گاهی اوقات دلتنگ لحظه هایی میشی که رفتن و دیگه برنمی گردن

گاهی تکرار یه لحظه می تونه خیلی واست خوشایند باشه

.....

ولی به قول سمیر: هیچ وقت راه رفته رو برنگرد!!!

چقدر دلم براش تنگ شده........

بیخیال

اینم یه گذر از لحظه است!

دلم خیلی کوه می خواد

زیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد

 

 نبودن

هیچ وقت به تلخی فراموش کردن بودن نیست.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 12:52  توسط حدیث  |