تبليغاتX
طفلک جون

طفلک جون

 

ماه از آن بالا خودی می نماياند که هست هنوز.
هميشه آن بالا بوده است،
هر وقت که بالا را نگاه کردم.
هميشه آن بالا هست.
نگران نيست، نگاه می کند.
وامدار نيست، گوش می کند.
هميشه هست،
وقت شادی ها، وقت غر زدن ها،
روزهای عاشقی، روزهای مهربانی،
روزهای سفر، روزهای زندگی، روزهای مرگ.
روزهايی که حرفی بود برای زدن،
روزهايی که سکوتی بود برای شنيدن.
شايد که نشانی از هستی است،
يا که نماد عشق است.
شايد که خود زندگی است با تمام تنهايی اش.
هر چه هست،
ماه من بوده هميشه،
ماه من است.
نگاهش کنيد، شايد شما هم ماهی داريد آن بالا.
نگران نيست، نگاه می کند.
وامدار نيست، گوش می کند.

 

امشب بازم ماه کامله و یه عالمه خوشگله

خیلی دوسش دارم .

دیدنش هم شادم می کنه و هم دل تنگ

دل تنگ همه خوبی ها و قشنگی های دنیا و کسایی که دوسشون دارم

کسایی که دوسشون دارم و ازشون دورم

برای همه کسایی که واسم عزیزن

و برای سمیر........

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 1:55  توسط حدیث  | 

 

 گفت پنج وارونه چه معنا دارد ؟♥ خواهر كوچكم اين را پرسيد♥ من به او خنديدم♥ كمي آزرده و حيرت زده گفت♥ روي ديوار و درختان ديدم♥ بازهم خنديدم♥ گفت ديروز خودم ديدم♥ مهران پسر همسايه پنج وارونه به مينو ميداد♥ آنقدر خنده برم داشت كه طفلك ترسيد♥ بغلش كردم و بوسيدم و با خود گفتم♥ بعدها وقتي غم♥ سقف كوتاه دلت را خم كرد♥ بي گمان مي فهمي♥ پنج وارونه چه معنا دارد...

 

دیشب داشتم به عکسام نیگا می کردم

عکسای ۴ سالی که گذشت و دوباره دلم تنگ شد

الان فقط می تونم بگم یادش به خیر

آره تموم شد...به یاد دانشگاه تهران...به یاد دانشگاهی که جای دوست داشتنی ای برام بود...به یاد چهار سال که توش بزرگ شدم...به یاد از صبح تا شب با هم بودنا...به یاد شبایی که هق هق گریه هام تو بزرگی سکوتش گم شد...به یاد روزایی که توش...فراموش شدم و فراموش کردم...به یاد باز هم دوست داشتن...

به یاد تموم اون صورتهای آشنا...

به یاد خنده ها...

با هم بودنا...

و به یاد شب تلخ جدایی...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 2:54  توسط حدیث  | 

به این میگن ضد حال!!!

این همه بنویسی بعد یهو همه چی قطع شه!!!!

بی خیال!

 

انسان عزیزش را فراموش نمی کند بلکه تنها به ندیدنش عادت می کند

تقدیم به کسی که عادت به ندیدنش مثل فراموش کردنش غیرممکنه!

جمعه بابای سمیر فوت کرد.

وقتی بهم گفت خیلی دلم گرفت.

از تصور اینکه الان تو این لحظه ناراحته دلم می گیره.دلم می خواست یه جوری همراش بودم.دلم می خواست می تونستم کمکش کنم.ولی ازش دورم.

دلم می خواست یه جوری از غماش کم شه حتی اگه یه مقداریشو میدادن بهم

مرد تنهای شب میگه:

خودخواهیه اگه بخوایم یکی برای همیشه پیش ما بمونه.همه مال خداییم و به اون برمیگردیم.میگه خدا مال خودش رو بیشتر از ما دوست داره و پس اونایی که میرن جایی بهتر از اینجان

پس چون ما بهترین رو برای عزیزمون می خوایم پس دوریش رو تحمل می کنیم....

ولی خب دلتنگی ها چی؟ این که باید باور کنی عزیزی که داشتی دیگه نیست!

نمی دونم

ولی از فکرش هم دلم می گیره

دلم واسش تنگ شده( برای سمیر ). دلم می خواد باهاش حرف بزنم.ازش راهنمایی بخوام

از دلش بشنوم

دلم می خواد هیچ غصه ای تو دلش نباشه!می دونم که همه غصه هاشو فقط میریزه تو دل خودش .از فکر اینم غصم می گیره!

همش غمناک شد

بهتره من برم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 2:54  توسط حدیث  |