سلام
این مدت که نتونستم بنویسم کلی حرف داشتم
کلی گرفته بودم
عصبانی خسته
دوباره درس
نمی دونم
یه مدت اومده بودم که بنویسم فهمیدم که نباید دوست داشت نباید اعتماد کرد و من دیگه نه دوست خواهم داشت و نه اعتماد از همه چی خسته بودم
یه عالمه حرف که واسه گفتنش جایی نداشتم
اما مثل همیشه زمان که می گذره خیلی چیزا عوض میشه وقتی می تونی خوب فکر کنی!
الان اینجام گرفته نیستم ولی نمی خوام با رفتن زندگیم به یه مسیر دیگه اوقاتی که می تونن خیلی ارزشمند باشن رو از دست بدم
بسه!
الان دانشگام
یه جلسه با گروه داشتیم
یه دعوای محترمانه
یکی که می خواد این اتحاد رو خرابش کنه چون می بینه همه چی اون طوری نیست که می خواد آخه هزار تا مشکل هست
یکی که زیادی رو حرف خودش وایساده
نمی دونم!
اعصابم کلی خرد شده
ولی بازم بی خیال
دیروز ثبت نام ارشد بود
منم دارم میرم خونه که بعد عروسی دختر عمه ام باز هم شروع کنم به خوندن!
( جای مرد تنهای شب خالی که کلی به این عروسیه بخنده)
اینجا که بودم........
ولش کن
بهتره برم که خیلی دیرم شده
فعلا
همیشه کسب موفقیت بهترین نیست حفظ ارزشها می تونه موفقیت بزرگتری باشه