حسابی همه چی در هم و بر همه!![]()
نمی دونم چرا ولی احساس می کنم هیچ چیزی سر جای خودش نیست.تلاش میکنم که همه چی خوب باشه ولی فکر کنم موفق نیستم!
یه ذره آشفته ام! غمگین نه! اصلا!
اتفاقا شارژ شارژم و به قول رفقا: حسابی خجسته![]()
ولی خب با این به هم ریختگی نمی دونم چه کنم؟!!![]()
این که از یه جایی متوجه شی و بخوای شروع کنی . درسا رو میگم هر چند که خیلی دیر ولی شروعش کردم هر چند که کم!
واسه ارشد.
آخه نمی دونم می خوام تو یه سال چه کنم! حیفه یه سال از عمرمه.
هر چند که هیچ نتیجه ای هم نخواد داشته باشه ولی خب..... حداقل دلم نمی سوزه.
از اون طرف کارای آزمایشگاه و گروهمون!خیر سرم با این گروه علمیمون!!!
( البته بگم واقعا علمیه ها! هر چند که این حرفا به من نمیاد!!!)
تلاش برای اون تمام وقتام رو گرفته!
دلمم که دلتنگ خونه میشه........![]()
منم که منتظر یه بهونه برای فرار از درسم( زجر بزرگیه به خدا)
همه اینا رو که بذاری کنار حضور آقا کتی جونم ( علاقه وافری به گربه دارند) هم هست.
البته خب خداییش حضورش کمکم کرده.
مرسی آقاهه
ولی خب کنار هم چیدن همه اینا واسم دغدغه بزرگیه!!
ولی من از پسش بر میام.نه؟؟؟!!!!!

